خودکاوه
|
||
سلام بر خاله ام. بر مهربانم. که گوید کودکی شیرین زبانم
همان خاله که هوشش بسیار است همان خاله که شوی اش بردبار است
همان خاله که قصه ها می گوید از شیر ز دام و دد، ز زندان و ز زنجیر
سلام و صد سلام بر جان پاکش به تمثال و نگاه و رویاهایش
بگویم که من اینجا رهنوردم یه بازیکن میان صد خیل مردم
من اینجا آمدم تا خود بپویم که تا خود بشنوم تا خود ببویم
من اینجا آمدم با بازی نو با خوانش، چیدنی از نو و از نو
من اینجا آمدم برای زیستن به خندیدن، به رقصیدن ، گریستن
ولی من کودکی نازک سرشتم نمی دانم چگونه است سرنوشتم
به بازی راه خود آغاز کردم به بابا رسیدم، ساز کردم:
چگونه است کودکی بابا ندارد؟ چگونه است سفره ای نانی ندارد؟
چگونه است که دروغ علاج درد است؟ چگونه است که ریا تن پوش و برگ است؟
به بابا می رسم بابا نداند جوابی که بایستی من بدانم
به بابا می رسم بابا غم و درد به خود رفته ، درمانی ندارد
…..ولی
من در ماندن نمی دانم من در غصه نمی خوابم
من از قصه پلی سازم به روی غصه اندازم
مفاهیم را ز نو سازم نگاهی دیگر اندازم
من اینجا آمدم با بازی نو با خوانش، چیدنی از نو و از نو
من اینجا آمدم برای زیستن
به خندیدن
به رقصیدن
گریستن
به مناسبت تولد پسرم این شعر زیبا و تاثیر گذار رو یکی از خاله هاش براش نوشته:
سلام ای بامداد کوچک من سلام ای طفل شیرین، کودک من
سلام ای آنکه بوی دوست داری به چهره رنگ و روی دوست داری
سلام ای سینه ات اقلیم خورشید دو چشمانت چمنزاران امید
بگو ای بامداد نازنینم الهی هیچ داغت را نبینم
بگو آن دورها، جایی که بودی همانجا که نه آتش بود و دودی
خبر بودت که جای بعدی این جاست؟ میان داد و غوغای چپ و راست؟
کسی گفتت که سبز اینجا حرام است؟ که اینجا "درد" ما، عیش مدام است؟
سخن، آزاد و بی پرهیز، ممنوع؟ سوال بی مجوز نیز ممنوع؟
جواب پرسشت باتوم و سنگ است زبان آدمی اینجا تفنگ است
اگر روزی زبانی باز کردی به خوشکامی سخن آغاز کرد
به "بابا" که رسیدی اندکی صبر ...
به "بابا" که رسیدی اندکی صبر ...
دوصد طفلند و بابا در میان نیست به زندان یا اتاق انفرادیست
و یا نیمه شبی بر دار رفته است و یا گمنام زیر خاک خفته است
به "بابا" که رسیدی اندکی صبر ...
واگر روزی به راه افتاده بودی به روی پای خود استاده بودی
مبادا حرفی از "پویش" بگویی نه استادن، نه از رویش بگویی
در اینجا قطع بن با تیشه رسم است درختان را زدن از ریشه رسم است
ستاره بی ستاره! شب سیاه است به سوی روشنی رفتن گناه است
چه می گویم؟ چه می گویم؟!
چه می گویم تو خود لبخند صبحی طلوعی، آتشی، فرزند صبحی
دلت از جنس باران بهار است تو را با ترس از رویش چه کار است؟!
تویی و آسمان تشنه صبح سرت سبز و دلت آیینه صبح
تمام باغها در انتظارند تو میدانی که مشتاق بهارند
نسیم صبح را تقدیمشان کن سرود عشق را تعلیمشان کن
دلت را بذر کن در خاک بکار که فردامان پر از صبح است انگار ....
اميد
خسته ام.
ديواري چو پيله به دور خويش بسته ام.
كلنگ؛
فراموشش كردم.
هوا؛
اندكي هنوز باقيست.
اميد؛
خودت چی فکر میکنی؟
-----------------------------------------------------
نگاه
چه مي خواهي ببيني؟
مي گويم هيچ.
نگاهم ميكني.
چشمانم را به اندازه خنده صدف مي گشايم.
زبان هايم را از درونشان بيرون مي آورم.
ميگويم:
" نگاه كن ببين لوزه هايم چرك نكرده اند."
اين جمله آخر را خيلي عاشقانه بيان ميكنم.
-----------------------------------------------------
بادکنک
آرزوهای رنگی خود را
به دست کودکان دادم؛
يک به يک.
تا اندکی با آن بازی کنند؛
قبل از بَنگ.
از کودکی به بادکنک حس غريبی داشتم:
ترس؛
از دنياي،
واقعی.
هنگامه! ميبيني گفته هايم چقدر نوسان دارد؟ من بر روي مرزهاحركت ميكنم. مرزها امنيت ندارند حركت بر مرزها پر از اضطراب و دلهره است اما به مراتب آگاهي افزونتر است.
اما بايد گفت مرزها واقعي نيستند ساخته ذهنند و ما ناگزير از ساختن و خراب كردن مرزهاييم يك ذهن پويا چنين مي انديشد.
هنگامه! ساده ميگويم براي با ديگران بودن و ارتباط داشتن حقيقت لازم است ودشواري نياز به جستجو.
تنهايي حقيقت نمي طلبد. بالهاي خيال بسيار تواناتر و دلنشين ترهستند.
ميخواهم به كوير بيانديشم آنجا كه آفتاب يكتاست و فقط من سايه دارم. و از هيچ به بينهايت ميگسترد از هيچ به بينهايت بي هياهو.
هنگامه عزيز! اينجا آرامگاه بزرگ مرد علم و حكمت است. اما من به تو مي انديشم و تنهايي خود.
خود را چند پاره ميكنم ولي باز تنهايم. ميگويي درد تنهايي مقدس است، زيباست. آري زيباست اما نه خود درد، تحمل درد. و باز ميگويم زيبايي در كنش ماست.
اما آيا فقط تنها درد كشيدن زيباست؟ با هم بودن و در عين حال يكي نبودن دردي زيباتر است. نميخواهم فقط از درد بگويم واژگان ديگري هم هستند اما من هنوز آنها را نميشناسم.
-چيزي كه هميشه ميدانيم درد گرسنگي است خب فكر كنم وقت نهار است. رفتن را انتخاب ميكنم.
ساعت 6:30 عصر ششم فروردين.
هنگامه! بيست ساعت است كه از دندان درد لذت ميبرم. نميدانم اگر اين دندان درد نبود اين مدت را چطور تحمل ميكردم.
ساعت 8 شب ششم فروردين.
هنگامه! من هنوز ايستاده ام تنها بدون هيچ خدايي. اما من نيز دير يا زود به زير خاك خواهم رفت. بي اختيار آمده ام ولي رفتنم را، نميدانم. نميدانم در مرگ چيست اماپايانيست بر تمام بازيها، نقشها،توهم ها، دورويي ها.
نيم ساعت از روز چهارم فروردين گذشته است.
در اينجا فقط از جنگ شنيده ام واقعيتي انكار ناپذير. مردم عراق بمباران واقعي و بقيه مردم بمباران خبري ميشوند . درون و برون اين مرز هر يك به گونه اي متوقف ميشوند.
هنگامه! ما طعم جنگ و كشتار را چشيده ايم. آيا در اين ميدان نيز بايد زيبايي ديد؟
حتي ميشود كليتر گفت. آيا حادثه اي كه ما هيچ عملي در آن نداشته باشيم ميتواند زيباي را به ما منتقل كند؟
زيبايي در كنش ماست.
ساعت يك بعد از ظهر چهارم فروردين است.
هنگامه! امروز بهشت زهرا بودم. چه بهشتي! موجوداتي عمودي موجوداتي افقي را به خاك مي سپردند. كاش ميشد در قبرنيز ايستاده رفت.
-ببخشيد بايد بروم با پسرعموي كوچكم شطرنج بازي كنم.
ساعت 6 عصر است سومين روز از سال جديد با زنگ دوستي شروع به نوشتن كرده ام در همداني بهار نيامده.
هنگامه! تصميم داشتم هر روز نامه اي بنويسم اما خواستن تنها مهم نيست. شايد بگويي خواسته نبود هوس بود. راست ميگويي. اما مهمتر از توان در گذشته تسليم نشدن به فرسايش است چيزي كه ذره ذره مي خورد و نابود ميكند. و فقط يك هوشياري ناب مي خواهد تا به اين ويرانگر تن در ندهد.
خواستن واژه زيبا و مبهمي است.
-ببخشيد تاريخ مصرف شير گذشته بود رفتم بجوشانمش تا شايد قابل استفاده شود.
گفته بودم كه كلمات زنده هستند و از فهم ما باز متولد ميشوند. واژه را ميتوان به قدري غنا بخشيد كه زيستن در يك كلمه خلاصه شود. ميتوانيم همانگونه كه به واژگان حيات ميبخشيم به لحظه لحظه زنديگيمان واژه اهدا كنيم ، مست بوي واژگان شويم، مستي هوشيار. حال تو بگو هنگامه آيا زيستن كلمه است؟
هنگامه! ساعت 5 صبح است و هوا همچنان تاريك مي زند بر بودن چنگ. نشسته ام در ايستگاه اتوبوسي خالي بي انتظار اتوبوس. و با خود مي انديشم از اين يك ساعت گذشته از حمله. جنگ.
ميدانم كه بين احساس كردن و بازي كردن يك احساس مرزي نيست. و ما ناگزير به خوب احساس كردن و خوب بازي كردنيم.
مينويسم تا شايد بيابم خود را و تو را.
. . .
ديگر هوا تاريك نيست و اينجا خلوت. شهر خواه نا خواه حركت خواهد كرد و ادامه خواهد داد زيستن را.
نامه اول است و هجوم كلمات و بي نظمي در بيان. عذر ميخواهم و ميدانم كه تحمل خواهي كرد.
گفتم كلمات اين موجودات نازنين زنده و مقدس كه به اندازه سكوت قوي هستند .اما هر چيز كه توان اعلا شدن و ناب شدن دارد توان خوار و پست شدن را نيز دارد. بايد دانست هر گياه را در كجا بايد كاشت و چگونه از آن مراقبت كرد تا شكوفايي.
-اينجا خيلي سرد است بايد به خانه بروم.
خيلی سرد است يا بايد خيلی سرد باشد .
خيلی تاريک است يا بايد خيلی تاريک باشد .
خيلی کوچک است يا بايد خيلی کوچک باشد .
اما عدالت برقرار است يا بايد برقرار باشد .
اينجا سرد خانه است يا بايد سردخانه باشد .
---------------------------------------------
ديشب رفتم بالای بالای بالا البته نه اينقدر . روی پشت بام بودم . ستاره ها را ميديدم اما هيچ کدام نمی افتادند .
لبه پشت بام را با نگاهم لمس کردم و بعد با پاهايم .
نگاهی به پايين کردم تا سرگيجه را ببينم آرام برزمين نشسته بود .
پاهايم را آويزان کردم تا قدرت بازوهايم را به رخشان بکشم . يک دستم را ول کردم تا نشان دهم . . .
شنيده بودم توی اين لحظه ها زيبايی ها را ميشود ديد حتي ميشه پشيمون شد و برگشت اما هيچ خبری از اين چيزها نبود .
سقوط را ميديدم که با لبخند به من نگاه ميکند و دستی که رها شدن را يک انتخاب ميداند .
لعنت فرستادم بر هر چه روايت و پشت بام را ترک گفتم تا کمی بخوابم .
به سراغ من اگر ميايي
شلاغ را فراموش مكن .
"سهراب نيچه"
---------------------------------------------------------------------------------------------
نميدونم چي شد اما تا به خودم اومدم ديدم توي چاه به يه طناب آويزونم و نميتونم هيچ كاري بكنم .
خيلي با خودم كلنجار رفتم كه اشتباه نكنم تا اينكه قيد همه چيز رو زدم يه آن تصميم گرفتم طناب رو ول كنم .
نه خداي من باورم نميشه دارم با شتاب g شايد هم يه كم كمتر يا ببيشتربه ته چاه ميرم . و مرگ .
باور كنيد كنيد همينطوري بود كه گفتم . خب طناب رو ول كني مي افتي ديگه . شما چه توقعي دارين!؟!
نگاه از چشمانم
و
کلمات از لبانم
چون تکه های استخوان بر زمين ميريزند.
بدنم تماما گوشت است .